ديشب مامان شام اومد پيشمون. ولي فقط من خونه بودم. اون سه تا با هم رفتند خونه عمه. حس کردم مامان از من جوونتره. اصلا دلش براي بچه ها تنگ نشده بود چون حتي نپرسيد که بچه ها کجا هستند. فقط بعد از شام گفت: به بابات بگو: اگه نمي خواد بره زندان . مهريه من را تمام و کمال بده. بهش گفتم آخه بابا از کجا بياره اين همه پول بهت بده؟

گفت: من نمي دونم. خونه و ماشينشو بفروشه. ماشين تو هم که زياديه. گفتم : پس ما خودمون بريم گدايي ديگه

گفت: من نمي دونم هر کاري دوست داريد بکنيد. من پولمو مي خوام. حقمو مي خوام

حقشو ميخواد درست. ولي حق سياوش و سامان و سهيل چي ميشه؟

 

------------------------------------------------------------------------------------------

 

من زياد نمي تونم بنويسم. سهيل ? درجه تب داره . منم کلي درس نخونده دارم. سهيل همش هذيون ميگه. کاش مامان بود.

--------------------------------------------

 

اينها قسمتي از يك وبلاگ است و قسمتي واقعي از زندگي شايد با خواندن مطالب ديگر وبلاگ هم بتوان به واقعيتهاي ديگر پي برد ولي در اين رابطه جايگاه موقعيت انساني دو طرف كجاست ؟!

 

آدرس وبلاگ:

http://myfamili.persianblog.com